تبلیغات
دنیای این روزای من - راز خوشبختی
سه شنبه 5 مرداد 1389

راز خوشبختی

   نوشته شده توسط: مینا    نوع مطلب :پندهای قندپهلو ،

خردمند با دقت به سخنان مرد جوان که دلیل ملاقاتش را توضیح می داد گوش کرد. اما به او گفت که فعلاً وقت ندارد که راز خوشبختی را برایش فاش کند. پس به او پیشنهاد کرد که گردشی در قصرش بکند و حدود 2 ساعت دیگر نزد او بازگردد. خردمند گفت: از شما خواهشی دارم بعد قاشق کوچکی را به دست جوان داد و در آن دو قطره روغن ریخت و گفت: در تمام مدت گردش این قاشق را در دست داشته باشید و نگذارید روغن آن بریزد.

مرد جوان شروع کرد به بالا و پایین رفتن از پله های قصر در حالیکه چشم ار قاشق بر نمی داشت. دو ساعت بعد نزد خردمند برگشت. مرد خردمند از او پرسید: آیا فرش های ایرانی اتاق ناهارخوری را دیدی؟ آیا باغی را که استاد باغبان ده سال صرف آراستن آن کرده است دیدی؟ آیا اسناد و مدارک زیبا و ارزشمند مرا که روی پوست آهو نگاشته شده در کتابخانه ملاحظه کردی؟ مرد جوان با شرمندگی گفت هیچ ندیدم تمام فکرم به دو قطره روغن در قاشق بود تا نریزد. خردمند گفت: خوب پس برگرد و شگفتی های دنیای مرا بشناس آدم نمی تواند به کسی اعتماد کند، مگر اینکه خانه ای را که در آن ساکن است بشناسد. مرد جوان برگشت و بار دیگر با اطمینان شروع به گردش در باغ کرد. وقتی پیش خردمند برگشت همه چیز را با جزئیات برای او تعریف کرد. خردمند گفت: پس آن دو قطره روغن که به تو سپردم چه شد؟ مرد جوان به قاشق نگاه کرد و متوجه شد که آنها ریخته اند. آن وقت خردمند به او گفت: تنها نصیحتی که می توانم به تو بکنم این است:

که همه شگفتی های جهان را بنگری بدون اینکه هرگز دو قطره روغن داخل قاشق را فراموش کنی یا شکل تمام زیبایی ها را درک کنی ولی عزت و انسانیت خود را فراموش نکنی.

از کتاب کیمیاگر اثر پائولو کوئیلوکااز