تبلیغات
دنیای این روزای من - کودک و خدا
پنجشنبه 13 خرداد 1389

کودک و خدا

   نوشته شده توسط: مینا    

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید : می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید اما من به این کوچکی بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟ خداوند پاسخ داد : ازبین تعداد بسیاری از فرشتگان من یکی را برای تو در نظر گرفته ام ، او از تو نگهداری خواهد کرد. اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه؟ کودک گفت : اما اینجا در بهشت من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد و گفت : فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود . کودک ادامه داد : من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی حتی زبان آنها را نمی دانم. خداوند گفت : فرشته تو زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.
کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم؟ اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: فرشته ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.
کودک سرش را برگرداند و پرسید : شنیده ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد : من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود. خداوند لبخند زد و گفت: فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت ، گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.
کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: خدایا اگر من باید همین حالا بروم ، نام فرشته ام را به من بگو !؟ خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: نام فرشته ات اهمیتی ندارد اما تو به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی...

آیا تا به حال از مهربان ترین فرشته روی زمین که خدا برای ما قرار داده تشکر کرده ایم ...؟

      متشکرم مادر